هوای بهشتی

 

هوایی مطبوع رسیده بود از راه
بی خبر
و با خودش یه جورایی هوایی شبیه پاییز آورده بود و
کمی بهار ...
هوایی بهشتی
که برای ما
که به جهنم عادت کرده بودیم
زیادی خوب بود !!!
چه هوای تازه ی دلچسبی ...

 

بین دو نسل گیر افتادیم

 

ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم
کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند
ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه
دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم
توی روزنامه دیواری هایمان عکس امام را می کشیدیم
شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم
اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم

ما از آژیر قرمز می ترسیدیم
ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم از ترس شکستن دیوار صوتی
ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام
ما چیپس نداشتیم که بخوریم
حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم
ما ویدیو نداشتیم
ما ماهواره نداشتیم
ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است
ما خیلی قانع بودیم به خدا

صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش A.B.C.D
زنهای فیلمهای تلویزیون ما توی خواب هم روسری سرشان می کردند
حتی توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند
ما فکر می کردیم بابا مامان هایمان ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند
عاشق که می شدیم رویا می بافتیم
موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم
جرات نداشتیم شماره بدهیم مبادا گوشی را بابا هایمان بردارند
ما خودمان خودمان را شناختیم
بدنمان را  ، جنسیتمان را یواشکی و در گوشی آموختیم
هیچکس یادمان نداد

و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل
نسلی که عشق و حال هایشان را توی شهر نو ها و کاباره های لاله زار کرده بودند
و نسلی که دارد با فارسی وان و من و تو و ایکس باکس و فیس بوک بزرگ می شوند
و هیچکدامشان مارا نمی شناسند و نمی فهمند...
گیر افتادیم به خدا...
 

سالگرد ازدواج


یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن.
وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم!
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:
چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! 
دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !

حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه.
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
این خیلی رمانتیكه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد
بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من 
كوچیكتر باشه زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.
فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!

 

نتیجه اخلاقی : مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند !

 

مسافر

 

جهانگردي آمريكايي به قاهره رفت تا پارسای معروفي را زيارت كند. جهانگرد با كمال تعجب ديد كه زاهد در اتاقي ساده زندگي مي كند. اتاق پر از كتاب بود و غير از آن فقط ميز و نيمكتي ديده مي‌شد.
جهانگرد پرسيد: لوازم منزلتان كجاست ؟
زاهد گفت : مال تو كجاست ؟
جهانگرد گفت : اما من اينجا مسافرم.
زاهد گفت : من همين طور.
 

سلام ....

 

از: خدا
به : تو
تاريخ : امروز
موضوع : خودت
رفرنس نامه : زندگي

  من خدا هستم امروز مي خواهم به تمامي مشكلات تو رسيدگي كنم به كمك تو
هم نيازي ندارم پس روز خوبي داشته باشي ..!

من دوستت دارم و بخاطر داشته باش  وقتي شرايط بنحوي هستند كه تو نمي توني
از پس مشكلاتت بربياي اصلا سعي نكن كه خودت پي راه حل باشي بلكه اونها را
بعهده خداوند بگذار ...!

زمانش كه برسد خودم رسيدگي مي كنم ، تمامي مشكلات حل مي شوند اما در
زماني كه من تعيين مي كنم نه زماني كه تو مي خواهي .. !

وقتي كه مشكلت رو پيش من مي فرستي ديگه دليلي براي نگراني نيست بجاي
نگراني روي چيزهايي تمركز كن كه الان توي زندگيت داري ، شايد تصميم بگيري
كه اين پيام رو براي يك دوست بفرستي ، متشكرم با اين كار شايد از طريق
جديدي شرايط زندگي اونها رو لمس كني كه تا الان نمي دونستي ..!

حالا امروز يك روز خوب خواهي داشت

یا حق !

 

 

آنقدر ساده بود !

 

آنقدر ساده بود که وقتی گفتم من. . . زودی گفت من عاشقتم
آنقدر ساده بود که وقتی گفتم قلب. . . زودی گفت قلبم فقط برای تو می تپد
آنقدر ساده بود که وقتی گفتم شب. . . زودی گفت شبها از دوری تو نمی خوابم
آنقدر ساده بود که وقتی گفتم تا. . . زودی گفت تا ابد با تو می مانم
آنقدر ساده بود که وقتی گفتم بی. . . . زودی گفت بی تو میمیرم
آنقدر ساده بود که وقتی گفتم پا. . . زودی گفت پایان عشق ما یعنی مرگ من
آنقدر ساده بود که وقتی گفتم شا. . . زودی گفت شاید حرفهایم را باور نداری؟
خسته شدم تا گفتم دی. . . . زودی گفت دیدار به قیامت و . . . . رفت


داشتم می گفتم دیگه این حرفو نزن. . . . . . . . . . . . .
 

من چيستم؟

 

لبخند پرملالت پاييزي غروب
در جستجوى شب
يک شبنم فتاده به چنگ شب
حيات گمنام و بى‌نشان
در آرزوى سر زدن آفتاب مرگ