هــــم نوع

هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد . در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت : مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی میبری .هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گاری برای بار بردن و سلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن . پیرمرد خند ه ای کرد و گفت : اعلی حضرت، اینگونه هم که فکر میکنی فرمان در دست تو نیست . به آن طرف جاده نگاه کن. چه میبینی؟
پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است .
پیرمرد: میدانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است و فقرش از من بیشتراست؟
پادشاه: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد .
پیرمرد : اعلی حضرت آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است .او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار میداد چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد .
بارسنگین هیزم، باصدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک میشود .
آنچه به من فرمان میراند خنده ی کودکان است و آنچه تو فرمان میرانی گریه ی کودکان است!


تنها و بی کس و محتاج


چه رسم جالبی است!

محبتت را میگذارند پای احتیاجت

صداقتت را میگذارند پای سادگیت

سکوتت را میگذارند پای نفهمیت

نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت

وفاداریت را پای بی کسیت

و آنقدر تکرار می کنند که خودت باورت می شود که تنها و بی کس و محتاجی ...!


دعا ...


((سبحان الله یافارج الهمّ ویاکاشف الغم فرّج همی ویسرّ أمری

و أرحم ضعفی و قلة حیلتی وأرزقنی من حیث لا أحتسب یارب العالمین))


حضرت محمد(ص) فرمودند:

هرکس مردم را از این دعا باخبر کند در گرفتاریش گشایش پیدا میکند.


......


برگ ریزونای پائیز کی چشم به رات نشسته

از جلو پات جمع میکنه برگهای زرد و خسته

کی منتظر میمونه حتی شبای یلدا

تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا



چه لباسي را به زن امروز بپوشانيم ؟


زماني مصاحبه گري از معلم صداقت و صميميت دکتر علي شريعتي پرسيد:

به نظر شما چه لباسي را به زن امروز بپوشانيم ؟

دکتر علي شريعتي در جواب گفتند :

نميخواهد لباسي بدوزيد و بر تن زن امروز نمائيد .

فکر زن را اصلاح کنيد او خود تصميم ميگيرد که چه لباسي برازنده اوست

 

پندی از سقراط حکیم


روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود.

علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی.
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟
بیماری فکری و روان نامش "غفلت" است. و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده.
بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.

اخلاق

روزي درباره انسان نظر دانشمندي رياضيدان  را  پرسيدند

 
جواب داد:
اگر انسانها  ( اخلاق) داشته باشند پس مساوي هستند با عدد يک                        =1
اگر  (
زيبايي) هم داشته باشند پس يک صفر جلوي عدد يک مي گذاريم                   =10اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوي عدد يک مي گذاريم                          =100
اگر داراي (
اصل و نسب) هم باشند پس سه تا صفر جلوي عدد يک مي گذاريم        =1000
ولي اگر زماني عدد يک رفت (
اخلاق) چيزي به جز صفر باقي نمي ماند و صفر هم به تنهايي جز هيچ نيست،   
پس آن انسان هيچ ارزشي نخواهد داشت.

دلتنـگی


مـن نـه به راز و افسـون گل سـرخ ِ "سهرابـم"

نـه به دوسـت داشتنـی بـودن گل سـرخ ِ"شـازده کوچولـو"

خـودم هستـم برای دلِ خـودم!

غـریب / قـریب مسـافر راهـی مبـهم چشـم انتـظار ...

گاه خسـته و پژمـرده از هیـاهوی روزگـار خـط خـطی های میکنم

از سـر دلتنـگی ...


بن بست زندگی


بن بست زندگی جایی است که:

نـه حـــق خــواسـتن داری ؛

نـه تــوانــایـی فـــرامــوش کـــردن ... !!!


......


دقیقه ها غزل میگن وقتی سکوت و میشکنی...


خدا و دوره گرد

در مکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درستهایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند. در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه ان دوره گرد خود خدا بود . درمکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا در کمک به مردم جستجوکنم . آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست .


تو مرا یاد کنی یا نکنی؛ باورت گر بشود، گر نشود حرفی نیست؛

اما... نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!

سهراب سپهری