منفورترینِ کارها نزد خدا

 

امام سجّاد علیه‏‌السلام در دعای بسیار زیبایی که در سجده‏ خود می‌خواندند منفورترین کارها نزد خداوند را اینگونه بیان می‌دارند:" بارالها! اگر تو را نافرمانی کردم، در مورد محبوب‏‌ترین چیزها نزدت، یعنی ایمان به تو، از تو فرمان بردم، و تو را بدین سبب بر من منّت است و مرا بر تو منّتی نیست؛ و در مورد منفورترین چیزها نزدت، یعنی این‏که برایت فرزندی یا شریکی قرار دهم و بخوانم، نافرمانی تو را نکردم؛ و تو را بدین سبب بر من منّتی است و مرا بر تو منّتی نیست".

 

 

تلاش

 

منتظر نمان پرنده ای بیاید و پروازت دهد , در پرنده شدن خویش بکوش

دکتر علی شریعتی / تاریخ و شناخت ادیان / صفحه178
 
 

دریاچه ارومیه

 

سلام

اوایل هفته یه سفر کوچیک به ارومیه داشتم چند تا عکس گرفتم که دیدنش خالی از لطف نیست.

دریاچه ارومیه

دریاچه ارومیه

دشتهای سنندج

 

بوسه مبادا ...

 

این داستان شما را بیشتر از یک فنجان قهوه‌ی در یک روز سرد زمستانی گرم خواهد کرد...

 با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم...

بسمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند...

و سفارش دادند:  پنج‌تا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا... سفارش‌شان را حساب کردند،

و دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند...

از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟

دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو می‌فهمی...

 آدم‌های دیگری وارد کافه شدند... دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند...

سفارش بعدی هفت‌تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل... سه تا قهوه برای خودشان و چهارتا قهوه مبادا...

همان‌طور که به ماجرای قهوه‌های مبادا فکر می‌کردم و از هوای آفتابی و منظره‌ی زیبای میدان روبروی کافه لذت می‌بردم،

مردی با لباس‌های مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت... با مهربانی از قهوه‌چی پرسید: قهوه‌ی مبادا دارید؟

خیلی ساده‌ ست! مردم به جای کسانی که نمی‌توانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا می‌خرند...

سنت قهوه‌ی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کم‌کم به همه‌جای جهان سرایت کرد...

بعضی‌ جاها هست که شما نه تنها می‌توانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید،

بلکه می‌توانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید...

قهوه مبادا برگردانی‌ است از........ suspended coffee

نتیجه اخلاقی:

گاهی لازمه که ما هم کمی سخاوت بخرج بدهیم و قهوه مبادا... ساندویچ مبادا... آب میوه مبادا... لبخند مبادا... بوسه مبادا...و مباداهای دیگر...

که دل خیلی ها از اونا می خواد... و چشم انتظارند... که ما همت نموده و قدمی در سرزمین صورتی محبت و عشق بگذاریم ...

و به موجودات زنده... و بخصوص به انسانهای امیدوار و آرزومند توجهی کنیم...

بیاییم و پیام های مبادا را هم برای کسانی که دوستشان داریم بفرستیم...

 

به همین سادگی ...

 

کاش همه چیز به همین سادگی بود ...

 

حواستون باشه

 

دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند. یکی صلیب گذاشته

 بود و دیگری الله...

مردم زیادی که از آنجا رد می شدند، به هر دو نگاه می کردند و فقط در کلاه

 اونی که پشت صلیب نشسته بود پول میانداختند.

کشیشی از آنجا می گذشت، مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی

 که صلیب دارد پول می دهند و هیچ کس به گدای پشت الله

چیزی نمی دهد. رفت جلو و گفت:

رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا مرکز مذهب کاتولیک است.

 پس مردم به تو که الله گذاشتی پول نمی دهند، به خصوص که درست

نشستی کنار یه گدای دیگری که صلیب دارد. در واقع از روی لجبازی

هم که باشد مردم به اون یکی پول میدهند نه تو.

گدای پشت الله بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت

 صلیب و گفت:

هی "اسدالله" نگاه کن کی اومده به ما بازاریابی یاد بده؟



مراقب باشید به لجبازی با یکی، سکه تان را در کلاه دیگری نیاندازید،

 یا رای تان را ...

 

حرف امروز...

 

گلایه ها عیبی ندارند ،
 
 کنایه هاست که ویران می کنند
 

فرشته اي به نام مادر

 

میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) و روز مادر مبارک .

 

...نه

فردا نه

...چند ساعت بعد هم نه

...چند ثانیه دبگر هم نه...

...همین الان

برای مادرت یک کاری بکن

اگر زنده است دستش را

اگر به آسمان رفته است ...  قبرش را ….

اگر پیشت نیست ...  یادش را ….

اگر قهری...چهره اش را ….

ببوس....

 

حج

 
چرا شیعه که از حج می آید از خرید و بازار و ضبط صوت می گوید
و در بازگشت از کربلا , سخن از زیارت و احساسی که داشته است !؟

دکتر علی شریعتی / کتاب شیعه / صفحه 190
 
 

داستان جالب - وقت رسیدن مرگ

 

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …

مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …

مرده یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا …

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست.طبق لیست من الان نوبت توئه

مرده گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …

مرگ قبول کرد و مرده رفت شربت بیاره…

توی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریخت …

مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت…

مرده وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست

و منتظر شد تا مرگ بیدار شه …
مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت !

بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم !

نتیجه اخلاقی:

سر هرکسی رو میشه کلاه گذاشت… الا سر مرگ….

سر مرگ رو تابحال هیچ کس نتونسته کلاه بگذاره… بیاییم با زنده ها هم …

منصفانه رفتار کنیم تا به وقت رسیدن مرگ هم منصفانه بپذیریم

که وقت رفتمونه و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !