حضرت علی علیه السلام:
در اندرز دادن مبالغه کند و خود اندرز نپذیرد
سلام به همه دوستان
یه اتفاق جالب دیروز برای من افتاد دیدم حیف میشه اگه شما مطلع نشید.
دیروز ظهر سوزش گلوی شدید داشتم و برای اینکه خدای نکرده اوضاع بدتر نشه قبل از اینکه برم خونه رفتم درمانگاه. آقای پزشک محترم معاینه کردن و فرمودند که گلوی شما عفونت داره و سوال کردن که تب داری؟ بنده هم عرض کردم خیر . فشار بنده رو گرفتن دیدن که فشار ما هم یه کوچولو پائینه. بعدش شروع کردن به نوشتن نسخه و بنده خداحافظی کردم و رفتم به سمت داروخانه.
این آقای داروخانه شروع کرد به آماده کردن داروهای من که دیدم داره سرم میزاره . گفتم ببخشید این نسخه منه؟ فرمودند بله گفتم خب اون آمپولها چیه؟ فرمودند چیزی نیست یک عدد سرم به همراه ۶ عدد آمپول برای شما تجویز شده . ![]()
نکته جالب اینجاست:
رفتم قسمت تزریفات یه پیرمرد اهل دلی اونجا بود . وقتی خواست آمپولها رو تزریق کنه گفت (بسم الله الرحمن الرحیم) و در ادامه گفت پسرم نه اون آقای دکتر - نه این آمپول و نه من که این آمپول رو میزنم هیچکدوممون کاره ای نیستیم هر چی هست توی همینه . خیلی متعجب شدم از دیدن آدمی با این درجه اعتقاد. شاید باور نکنید که من اصلا متوجه تزریق ایشون نشدم و بعدش که خواست سرم رو وصل کنه ازش سوال کردم چقدر طول میکشه گفت چطور. گفتم خیلی خسته هستم. گفت تقریبا نیم ساعت. سرم رو که وصل کرد من متوجه نشدم که کی خوابم برد (حدود ساعت ۳ بود که رفتم برای تزریق) خلاصه کنم ساعت ۴:۳۰ این بنده خدا منو بیدار کرد و گفت پسرم داره نزدیک غروب میشه ۱ ساعتی هست که سرم تموم شده اما دیدم خیلی خسته بودی گفتم مزاحم خوابت نشم و بیدارت نکردم. باور بفرمائید توی تمام ۳۰ سال عمرم همچین آدمی ندیده بودم. ایشالا خدا حفظش کنه. چون قطعا و یقینا این نوع برخوردش برای من درس بود و نقل کردن این موضوع برای شما هم صرفا جهت انتقال اون نوع برخورد بود . ایشالا که بتونیم درس بگیریم و رعایت کنیم.
به قول دکتر درگهی : عالم عاشق عامل باشیم.
امام باقر علیه السلام:
" هر کسی را دوست می دارید، گاه گاه به او یادآوری کنید. "

دردناك ترين اتفاق توي دنيا اينه كه عاشق باشي و به اوني كه دوستش داري، راز دلت رو نگي.
اما دردناكتر از اون اينه كه يكي عاشقت باشه و تو ندوني كه چقدر دوست داره....
خوشبختی یافتنی نیست ساختنی است.
از زندگی لذت ببرید حتی اگر چیز با ارزشی را از دست داده اید...
دیروز پشت خاکریز بودیم و امروز در پناه میز!
دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود.
جبهه بوی ایمان می داد و اینجا ایمانمان بو می دهد...
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن،
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
.....

آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند.
اما نه وقتی که در میانشان هستی، نه...
آنجا که در میان خاک خوابیدی؛
"سنگ تمام" را می گذارند و می روند ...!

آدما گاهی لازمه
چند وقت کرکره شونو بکشن پایین
یه پارچه سیاه بزنن درش و بنویسن :
کسی نمرده
فقط دلم گرفته