....

 

مرا اندکی دوست بدار

ولی طولانی

 

بشمارید در آخر پاییز ؟؟؟

 

آخر پاييز شد ، همه دم مي زنند از شمردن جوجه ها !! 

بشمار ، تعداد دل هايي را که به دست آوردي 

بشمار ،تعداد لبخند هايي که بر لب دوستانت نشاندي 

بشمار ، تعداد اشک هايي که از سر شوق و غم ريختي 

بشمار غمهایی که از دل دیگران زدودی

بشمار دست نوازش هایی که از روی مهر بر سر یتیمان کشیدی

فصل زردي بود ، تو چقدر سبز بودي ؟ 

جوجه ها را بعدا با هم ميشماريم . . .

 

دوستی

 

دوستی مثل گل است
 
باید آن را بو کرد
 
باید آن را فهمید
 
باید آن را پایید
 
دوستی عین غم است
 
در نگاه مهتاب
 
یا که یک نغمه ی شاد
 
از پرستو در باد
 
دوستی حادثه نیست
 
دوستی جاذبه نیست
 
دوستی دست شماست
 
دوستی برق دو چشمان شماست
 
دوستی مهر شماست
 
دوستم باش و بدان
 
دوست میدارمتان
 
 

مهربانی را اگر قسمت کنیم

 

مهربانی را اگر قسمت کنیم
 
من یقین دارم به ما هم میرسد
 
آدمی گر ایستد بر بام مهر 
 
دستهایش تا خدا هم میرسد
 

مهربانی

 

من خدا را در قلب كساني یافته ام  كه بي هيچ توقعي ،
 
مهربانند...

جهت یادآوری..

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

آب را گل نكنيد . . .

 

شايد از دور علمدار حسين، مشك طفلان بر دوش، زخم و خون بر اندام،‌

مي رسد تا كه از اين آب روان، پر كند مشك تهي، ببرد جرعه آبي برساند به حرم،
 تا علي اصغر بي شير رباب، نفسش تازه شود و بخوابد آرام . . .

آب را گل نكنيد . . .

 كه عزيزان حسين، همگي خیره به راهند كه ساقي آيد،
و به انگشت كرم،‌ گره كور عطش بگشايد . . .

آب را گل نكنيد . . .

 ‌كه در اين نزديكي،‌عابدي تشنه لب و بيمار است، در تب و گريه اسير . . .

آب را گل نكنيد . . .

 كه بود مهريه مادرشان، نه همين آب كه هر جاي دگر، رود و نهري جاريست،
مهر زهراي بتول است، از اين است كه من ميگويم،

‌آب را گل نكنيد.
 

without " I "

 

without " I "
  
How can you "SM_LE" without "I"?

 How can you be "F_NE" without "I"?
 
 How can you "W_SH" without "I"?
 
How can you be "FR_END" without "I"?

 "I" am very important.
 

 but this "I" can never achieve "S_CCESS"  whithout U.

 

 

زندگی

 

هی فلانی!

..زندگی شاید همین باشد..

یک فریب ساده و کوچک ..

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را ...

جز برای او و جز با او نمی خواهی ....

من گمانم زندگی باید همین باشد..

 

شهامت گذشتن از گردوها

 

حکایت میکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت: این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه می‌رسد.

 مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می‌کرد با خود گفت: نوبت من که رسید دو تا گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمی‌رسد.

او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابه‌لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: "من از همان اول گردو نمی‌خواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد." این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.

 خیلی‌ها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شده‌اند. خیلی‌ها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمی‌دانند و دایم با آنها کلنجار می‌روند و از این نکته طلایی غافلند که این سبدی که این افراد را گرد هم و به اسم خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز لجاجت‌ها و جدل‌های افراد خانواده دارد. خیلی‌ها وقتی در شرکت یا موسسه‌ای کار می‌کنند سعی دارند تک‌خوری کنند و در حق بقیه نفرات مجموعه ظلم روا دارند و فقط سهم بیشتری به دست آورند. آنها از این نکته ظریف غافلند که تیمی که در قالب شرکت، آنها را گرد هم جمع کرده مانند سبدی است که گردوها را در خود نگه می‌دارد و حفظ این سبد و تیم به مراتب بیشتر از چند گردوی اضافه است.

  

....

 

‎در من تمام توست ...

و در تو تمام آنچه دوست میدارم …‎