زندگی

 

زندگی عشقی پر مخاطره است،

گاه باید قمارش کرد

 

....

 

‎آدم ها در دو حالت همدیگر را ترک می کنند ،

 اول اینکه احساس کنند کسی دوستشون نداره ،

 دوم اینکه احساس کنند یکی خیلی دوستشون داره!‎

 

تسلیت ماه محرم

 

 

سلام و درود خدا بر آنهايي كه در عزای سالار شهيدان گريه مي كنند.

 

لطفاً صادقانه جواب بديد

 

بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:
افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.
فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.
پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که  هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.
نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.
   
به نظرشما اگه قضیه بر عکس بود آقایان چکار میکردند ؟؟
 
 

. . .

 

مواظب کلماتی که در صحبت استفاده میکنید باشید


شاید شما را ببخشند، اما هرگز فراموش نمیکنند . . .

 

‎ خدایـــــا ...

 

‎ خدایـــــا ...

یـک مــــرگ بدهـکارم و هـــزار آرزو طلبـکار !

خستــه ام ... یــا طلبــم را بـده ... یــا طلبــت را بگیــر ...‎

 

 

داستانِ مرخصیِ تازه عروس

 

همسر يکي از فرمانده‌هانِ پاسگاه، که به تازگي ازدواج کرده، و چندين ماه از زندگي‌شان، دور از شهر و بستگان، در منطقه‌ی خدمتِ همسرش مي‌گذشت، بدجوري دلتنگِ خانواده‌ی پدري‌اش شده بود.
 
او چندين بار از شوهرش درخواست مي‌کند که براي ديدنِ پدر و مادرش، به شهرشان، به اتفاقِ هم، يا به تنهايي مسافرت کند، ولي شوهرش، هربار، به بهانه‌اي از زير بارِ موضوع شانه خالي مي‌کرد.
 
زن که در اين مدت، با چگونه‌گيِ برخوردِ مامورانِ زير دستِ شوهرش، و مکاتبه‌ی آن‌ها برايِ گرفتنِ مرخصي و سایر امورِ اداری، کم و بيش آشنا شده بود، به فکر مي‌افتد که حالا که همسرش به خواسته‌ی وي اهميت نمي‌دهد، او هم به‌صورتِ مکتوب، و همانندِ سایرِماموران، براي رفتن و ديدار با خانواده‌اش، درخواست مرخصي بکند.
 
پس دست به کار شده و در کاغذي، درخواستِ کتبي‌ای، به اين شرح، خطاب به همسرش مي‌نويسد:
 
جناب... فرمانده‌ی محترم...
 
اين‌جانب...، همسرِ حضرت‌عالي، که مدت چندين ماه است، پس از ازدواج با شما، دور از خانواده و بستگانِ خود هستم، حال که شما به‌دليلِ مشغله‌ی بيش از حد، فرصتِ سفر و ديدار با بستگان را نداريد، بدين‌وسيله از شما تقاضا دارم که با مرخصيِ اين‌جانب به مدتِ... روز، براي مسافرت و ديدنِ پدر و مادر واقوام، موافقت فرمایيد.
 
با احترام ..... همسر شما
 
و نامه را در پوشه‌ی مکاتباتِ همسرش مي‌گذارد. چند وقت بعد، جوابِ نامه، به اين مضمون، به دست‌اش رسید:
 
سرکار خانم...
عطف به درخواستِ مرخصيِ سرکارِ عالي، جهت سفر، برايِ ديدار با اقوام، بدین‌وسیله اعلام می‌دارد، با درخواستِ شما،به‌ شرطِ تعیينِ جانشين، موافقت مي‌شود.
 
فرمانده‌ی پاسگاه
 

بابا نان داد؟ نه بابا جان داد ...

 

کودک رو به پدرش کرد ... صداش به سختی شنیده میشد ...

- بابا ... دیگه خسته شدم ... میخوام برگردم خونه ... تو منو میبری آره؟

پدر لبخند تلخی زد ... دستهای پسرش رو تو دستش گرفت ...

- همین روزا پسرم ... خیلی زود ... بهت قول میدم ...

روشو برگردوند تا پسرش قطره اشکی که از چشمش جاری شد رو نبینه ... به سمت در رفت ... ولی لحظه ای ایستاد و برگشت ...

- همیشه مراقب مادرت باش پسرم ... همیشه ...

از اتاق خارج شد ...

- خانوم پرستار کجا میتونم آقای دکتر رو پیدا کنم...

- کمی منتظر بمونید پیداشون میشه ...

و چقدر این انتظار طولانی بود ....

- آقای دکتر چرا کاری نمیکنین ... بچم ذره ذره داره آب میشه ...

جواب دکتر رو میدونست ... همون جواب همیشگی ...

- من صد بار بهتون گفتم ... تا قلبی واسه پیوند نباشه کاری از دست ما برنمیاد ...

- خوب واسش قلب پیدا کنین ...

- ببینین آقا ... یه صف طولانی از بیمارای قلبی که منتظر پیوند قلب هستند وجود داره ...

تازه باید قلبی باشه که به بدن

پسرتون بخوره ... مثل قلب یکی از اعضای خونوادش ...

دکتر به سمت انتهای سالن دور شد و هرگز گریه مرد رو تو اون لحظات ندید ...

به اتاقش رفت و شروع کرد به بررسی پرونده چند بیمارش ...

چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای هیاهوی سالن بیمارستان دکتر رو به خودش آورد ...

از اتاق بیرون اومد ...

- چی شده خانوم پرستار ... اتفاقی افتاده ...؟!

پرستار نفس نفس میزد ...

- یه نفر خودشو از بالای ساختمون بیمارستان پرت کرده پایین ... پدر همون پسره ...

دکتر سعی کرد بغضش رو پنهان کنه ...

- اتاق عمل رو واسه پیوند قلب آماده کنید ...

 

اشک

 

اجازه ...

اشک سه حرف ندارد ... !

اشک خیلی حرف دارد...

 

حال این روزهای من...

 

‎نــه تلخم نــه شیــریــن

مـزه ی بـی تفـاوتی می دهـم

 ایـن روزهـــــــا جنــس حالـم زیـــاد مرغوبـــــــ نیستـــــــ

نــه اینکه دردی نیستـــــــ...

نــه...

دیــگر گلویــی نمانـده بـرای فریــــــــاد...!!!

 

 

من , تو , او

 

هر روز از كنار مردمانی می گذريم كه يا من اند يا تو و يا او

و به راستی نه موفقيت های من به تمامی از آن من است

و نه تقصيرهای او همگي از آن او

مقصر کیست؟

 

خدا

 

خدا آن حس زیباییست که در تاریکی صحرا
 
زمانیکه هراس مرگ میدزدد سکوتت را
 
یکی همچون نسیم دشت میگوید
 
کنارت هستم ای تنها…
 
 

زمین

 

 اینجا زمین است و رسم آدمهایش عجیب

اینجا گم شوی پیدایت نمیکنند

فراموشت می کنند
 
 

سخن روز

 

هرگز درباره چیزی نگو آن را از دست داده ام ،

بلکه فقط بگو: آن را پس داده ام .
 
 

منیت

 

یکی عزیزترینش  را (اسماعیلش) را به خدا هدیه می‌دهد و قربانی می‌کند

یکی هم همه اهل بیت و عزیزان و یارانش را .

و من چه دارم برای هدیه کردن  ؟

خدایا...

من ، من را آوردم . خودم را ...

زانو زده در پیشگاهت خسته از من خویش

منم را از من بگیر

منیتم را ...
 

دلتنگی

 

تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت ،

دلتنگی ام را به باد می سپارد‎

 

روز عرفه

 

نهم ذیحجه را ‏روز عَرَفه گویند. این روز از روزهای مهم برای مسلمانان و از جمله شیعیان است. گرچه عید نامیده نشده اما همچون عید خوانده شده است. از سوی دیگر از آنجا که امام حسین علیه السلام حرکت خود را بسوی کربلا پس از مراسم حج آغاز کرد برای شیعیان از اهمیت بسزایی برخوردار است. همچنین زیارت امام حسین علیه السلام در این روز بسیار توصیه شده است.«دعای امام حسین در روز عرفه» از مهم ترین اعمال این روز است که پس از نماز ظهر و عصر خوانده میشود.

نامگذاری

جبرائیل علیه السلام هنگامی که مناسک را به ابراهیم (ع) می آموخت، چون به عرفه رسید به او گفت «عرفت؟»و او پاسخ داد «آری»، لذا به این نام خوانده شد. و نیز گفته اند سبب آن این است که مردم از این جایگاه به گناه خود اعتراف میکنند و بعضی آن را جهت تحمل صبر و رنجی میدانند که برای رسیدن به آن باید متحمل شد. چرا که یکی از معانی «عرف» صبر و شکیبایی و تحمل است.