قلب انسان

 

اگر خداوند خود را در جايي پنهان كرده باشد،
 
بدون شک آنجا قلب انسان است،
 
زيرا آخرين جايي است كه بشر به فكر جستجو در آن مي افتد
 

ابر و کوچه

 

.....

من آنجا چشم در راه توام ناگاه

ترا از دور می بینم که می آیی

ترا از دور می بینم که میخندی

ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خویش خواهم دید

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید

وگر بختم کند یاری

در آغوش تو

ای افسوس

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

هوا آرام شب

خاموش راه آسمان ها باز

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

 

(فریدون مشیری )

چه کسی می داند؟

 

چه بسیار دل هائی که می پرستند و نیکی می ورزند ،

ولی پرستش و تقوا و نیکی در آن ها زشت و آلوده است

و چه دل ها که عشق می ورزند و گناه میکنند و خطا .

اما ، هوس و گناه و خطا نیز در آن ها زیبا و زلال است ...

 



 

....

 

اینجا زمین است....

رسم آدمهایش عجیب است!

اینجا که گم میشوی

بجای اینکه دنبالت بگردند، فراموشت میکنن!

 

توصیه حضرت حق به موسی علیه السلام

 

موسى عليه‏ السلام از جانب حضرت حق به چهار چيز وصيت شد كه بر تمام مردم واجب است به اين چهار حقيقت توجّه كنند :

1ـ تا نمى‏دانى خداوند تو را آمرزيده به عيوب مردم كار نداشته باش بلكه در فكر آمرزش خويش باش.

2ـ تا نمى‏دانى گنج‏ هاى خزائن پروردگارت تمام شده ، از براى روزى غصه مخور كه آنچه مقدر توست به آن مى‏رسى .

3 ـ تا نمى‏دانى سلطنت و حكومت پروردگارت خاتمه پيدا كرده به كسى اميدوار مباش .

4 ـ تا خبر مرگ شيطان اين دشمن خطرناك به تو نرسيده از مكر او ايمن مباش .
 

 

گرگ درون

 

سرخپوستی پیر به نوه ی خود گفت:

فرزندم در درون ما بین دو گرگ کارزاری بر پاست

یکی از گرگ ها شیطانی به تمام معنا ، عصبانی ،دروغگو، حسود ، حریص و پست

گرگ دیگر آرام ،خوشحال، امیدوار،فروتن و راستگو

پسر کمی فکر کرد و پرسید:

پدر بزرگ کدامیک پیروز است؟؟؟؟

پدر بزرگ بی درنگ گفت: همانی که تو به او غذا می دهی!!!!!

 

 

کاش ...

 

کاش به جای حجاب
 
حیا اجباری بود، شرف اجباری بود
 
راستی و درستی اجباری بود
 
کاش داشتن معرفت و وجدان اجباری بود

 

 

عشق به خداوند مانند اقيانوس است

 

به محضر مبارك علامه محمد تقى مجلسى گفت: آقا جان! دیوار به دیوار خانه ما یك همسایه دارم، خیلى آدم بى‏ دینی است، چه كنم؟ جایم را هم نمى‏ توانم عوض كنم، پول هم ندارم، زبانى هم ندارم كه او را با خدا آشتى بدهم، چه كنم؟ فرمودند: ببین یك شب مى‏ توانى دعوتش كنى، من هم مى‏ آیم، دو كلمه با او حرف بزنم گفت: نمى‏ دانم مى‏ آید یا نه. آمد به آن شخص لات مسلك گفت: ببخشید! ما همسایه شما هستیم، شما هر شب اینجا جلسه آواز طرب داری و تا صبح مشغول هستی، البته ما كه مزاحمتان نیستیم، اما یك شب شام به خانه ما تشریف بیاورید. گفت: عیبى ندارد، فردا شب مى‏ آیم.
آمد خدمت علامه مجلسی و گفت: آقا همسایه را دعوت کردم ، فردا شب مى‏ آید . فرمودند: من نمازم را مى‏ خوانم و مى‏ آیم. علامه زودتر آمدند و نشستند، آن لات، قلدر و چاقوكش هم پس از مدتی آمد، چشمش به علامه محمد تقى افتاد، اخمهایش در هم شد كه این را براى چه دعوت كرده‏ اى؟ نه سلامى و نه علیكى، آمد و یك گوشه نشست و تكیه داد، سكوت كرد بعد گفت: یك سؤال دارم .
مرحوم مجلسى خیلى آرام فرمودند: بپرسید گفت: شما آخوندها در این دنیا چه مى‏ گویید؟ ایشان فرمودند: ما كه هیچ چیزى نمى‏ گوییم، چون ما كه از خودمان چیزى نمى‏ گوییم. یا قال الله، یا قال الرسول، یا قال امام المعصوم و...، ما از خودمان چیزى نمى‏ گوییم. علامه به آن لات گفتند:
شما چه مى‏ گویید؟ گفت: ما اصل و فرع حرفمان این است كه در این دنیا صفا داشته باش. فرمودند: من معنى صفا داشته باش را نمى‏ فهمم گفت: شیخ! تو عالمى، این همه درس خواندى، نمى‏ دانى؟ فرمودند: نه، نمیدانم ، صفا داشته باش یعنى چه؟ گفت: یعنى نمك كسى را چشیدى، نمك‏دان را نشكن.
گفت: عجب! بعد به آن لات گفتند: چند ساله هستى؟ گفت: به سن و سالم چكار دارى؟ گفت: شصت سال. فرمودند: در این شصت سال تا حالا نمك خدا را خوردى؟ آن لات سرش را پایین آورد، نمك خدا؟ ما كه از رحم مادر نمك خدا را خوردیم، نكند الان یقه ما را بگیرد و بگوید نمك‏دان را شكستى؟ ما كه شصت سال است نمكدان را شكسته‏ ایم. بلند شد، مرحوم مجلسى فرمودند: كجا مى‏ روى؟ بلند بلند گریه كرد و رفت. صاحبخانه دوید و گفت: آقا شام گفت: سیر شدم، چیزى نمى‏ خواهم. برگشت و گفت: آقا چكارش كردى؟
علامه فرمودند: معالجه شد، با خدا آشتى كرد.
 

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

 

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم

چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم

اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم

چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم

سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

 

نمیدانم…

 

نمیدانم ....

چگونه است که در پس این همه نامهربانی باز هم مهربانم

 و در پس این همه دلتنگی،گشاده رویم...

چشمانم در انتهای نگاهم چه چیز را دنبال میکند که اینگونه صبورم...

و در پس حرفهای مانده در دلم چه چیزیست که لبهایم را همچنان به خنده وا میدارد...

نمیدانم...

ساز زندگی برایم غمگین می نوازد...ولی من باز هم دست به ساز میشوم برای نوختن شادیها...

یعنی این تویی در وجودم که همیشه مرا به اینگونه زیستن وامیدارد...

نمیدانم…

 

فاجعه

 

 

مهم نیست اگر انسان برای کسی که دوستش دارد غرورش را از دست بدهد؛

اما فاجعه است اگر به خاطر حفظ غرور،

 کسی را که دوست دارد از دست بدهد ....

 

.....

 

کسی که همیشه سعی میکنه بقیه رو شاد کنه

بیشتر از همه تنهاست

اون رو تنها نذارید

چون هیچوقت به شما نمیگه که بهتون نیاز داره..!

 

.....

 
اگر مي خواهی پس از مرگ فراموش نشوی ،

يا چيزی بنويس كه قابل خواندن باشد، يا كاری بكن كه قابل نوشتن باشد .
 
 

.....

 

اگر ديگران را با زيباترين منش ها و صفات بخوانيم
 
چيزي از ارزش ما نمي کاهد
 
بلکه او را دلگرم ساخته ايم آنگونه باشد که ما مي گويم .