ابر و کوچه
.....
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می آیی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب
خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
(فریدون مشیری )
....
اینجا زمین است....
رسم آدمهایش عجیب است!
اینجا که گم میشوی
بجای اینکه دنبالت بگردند، فراموشت میکنن!
توصیه حضرت حق به موسی علیه السلام
1ـ تا نمىدانى خداوند تو را آمرزيده به عيوب مردم كار نداشته باش بلكه در فكر آمرزش خويش باش.
2ـ تا نمىدانى گنج هاى خزائن پروردگارت تمام شده ، از براى روزى غصه مخور كه آنچه مقدر توست به آن مىرسى .
3 ـ تا نمىدانى سلطنت و حكومت پروردگارت خاتمه پيدا كرده به كسى اميدوار مباش .
4 ـ تا خبر مرگ شيطان اين دشمن خطرناك به تو نرسيده از مكر او ايمن مباش .
گرگ درون
سرخپوستی پیر به نوه ی خود گفت:
فرزندم در درون ما بین دو گرگ کارزاری بر پاست
یکی از گرگ ها شیطانی به تمام معنا ، عصبانی ،دروغگو، حسود ، حریص و پست
گرگ دیگر آرام ،خوشحال، امیدوار،فروتن و راستگو
پسر کمی فکر کرد و پرسید:
پدر بزرگ کدامیک پیروز است؟؟؟؟
پدر بزرگ بی درنگ گفت: همانی که تو به او غذا می دهی!!!!!
کاش ...
عشق به خداوند مانند اقيانوس است
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم
چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم
اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم
چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم
سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
نمیدانم…
نمیدانم ....
چگونه است که در پس این همه نامهربانی باز هم مهربانم
و در پس این همه دلتنگی،گشاده رویم...
چشمانم در انتهای نگاهم چه چیز را دنبال میکند که اینگونه صبورم...
و در پس حرفهای مانده در دلم چه چیزیست که لبهایم را همچنان به خنده وا میدارد...
نمیدانم...
ساز زندگی برایم غمگین می نوازد...ولی من باز هم دست به ساز میشوم برای نوختن شادیها...
یعنی این تویی در وجودم که همیشه مرا به اینگونه زیستن وامیدارد...
نمیدانم…
فاجعه
مهم نیست اگر انسان برای کسی که دوستش دارد غرورش را از دست بدهد؛
اما فاجعه است اگر به خاطر حفظ غرور،
کسی را که دوست دارد از دست بدهد ....
.....
کسی که همیشه سعی میکنه بقیه رو شاد کنه
بیشتر از همه تنهاست
اون رو تنها نذارید
چون هیچوقت به شما نمیگه که بهتون نیاز داره..!
عاشق بارون