آب را گل نكنيد . . .
شايد از دور علمدار حسين، مشك طفلان بر دوش، زخم و خون بر اندام،
مي رسد تا كه از اين آب روان، پر كند مشك تهي، ببرد جرعه آبي برساند به حرم،
تا علي اصغر بي شير رباب، نفسش تازه شود و بخوابد آرام . . .
آب را گل نكنيد . . .
كه عزيزان حسين، همگي خیره به راهند كه ساقي آيد،
و به انگشت كرم، گره كور عطش بگشايد . . .
آب را گل نكنيد . . .
كه در اين نزديكي،عابدي تشنه لب و بيمار است، در تب و گريه اسير . . .
آب را گل نكنيد . . .
كه بود مهريه مادرشان، نه همين آب كه هر جاي دگر، رود و نهري جاريست،
مهر زهراي بتول است، از اين است كه من ميگويم،
آب را گل نكنيد.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 10:56 توسط
|
عاشق بارون